تبليغاتX
خلوت عشق

خلوت عشق



دوستت دارم

وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟زود دستمو بالا بردم گفتم يک بخش

 اما از وقتي تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:عطش ديدنت.... شوق بودنت....و اندوه بي توموندنت

نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 23:15 توسط داش تقی |

صدای سکـــــــوت

غم بی هم زبانیم را با باد خواهم گفت

و شکایت نامهربانیت را

به دست ناقلان خواهم سپرد...

چون صیادی بد اقبال به خانه باز خواهم گشت

یادم نرفته خواهش خاموشت

با چشمهای خسته ز تنهایی

دیشب خیال روی تو با من می گفت

این روزها دوباره تو می آیی

هنگام رفتن است

چشمهایم را بستم و بر گشتم

نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 23:13 توسط داش تقی |

اگر گویم من از چشمان او افسانه ای را / حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را

 
 

 

 چرا؟

 Image hosting by TinyPic

 

خداوندا چرا دل آفريدي؟

 

چرا اين دل را عاشق آفريدي ؟

 

اگر عاشق شدن جرم و گناه است

 

چرا سيماي زيبا آفريدي ؟

 

 

 
 اولین حرف دل
                                                                              http://content24.bigoo.ws/letters/style27/o.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/t.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/i.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/b.gif

http://content24.bigoo.ws/letters/style27/z.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/e.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/g.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/r.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/a.gifhttp://content24.bigoo.ws/letters/style27/h.gif

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

 

Your Image Thumbnail

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به منو سادگیم خندیدی
برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم...!

 عشق

نيدونم

من عشق را در                  توتو را در دل

 

دل را در موقع تپیدن

 

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت         سکوت را در شب

 

 

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش

و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 این آخریشه

اینم از طرف داداشه امیر گلمه!!!

Your Image Thumbnailدستم بوي گل ميداد من رو به جرم گل چيدن گرفتند و محاکمه کردند ولي کسي فکر نکرد شايد من گل کاشته باشم

 

 

 

Your Image Thumbnailوقتي يکي رو دوست داريم بجاي اينکه کاري کنيم که هيچ وقت ناراحت نشه ، بيشتر از همه اونو اذيت مي کنيم بيشتر از همه به اون گير ميديم ،بيشتر از همه دل اونو ميشکنيم و... نمي دونم چرا؟ چرا وقتي قلب يه کسي رو تو دستامون مي گيريم خيلي راحت بهش زخم مي زنيم خيلي راحت... بعد توقع داريم که با يک عذر خواهي ما رو ببخشه ... ولي اون اينقدر خوبه که هيچ وقت به دل نمي گيره ، آخه جدا عاشقه.....اما اگه اون اين کارو با تو کنه تو چي کار مي کني

 

 

 

Your Image Thumbnailدو چيز را هيچ وقت فراموش مكن

1. خدا را     2. مرگ را

دو چيز را هميشه فراموش كن

1. به كسي خوبي كردن    2.كسي به تو بدي كرد

@در مجلسي وارد شدي زبان نگهدار@

@در سفره حاضر شدي شكم نگهدار@

@در خانه اي وارد شدي چشم نگهدار@

@در نماز ايستادي دل نگهدار@

دنيا دو روز است:

يك روز با تو و يك روز عليه تو

روزي كه با توست مغرور مباش

روزي كه عليه توست صبور باش

هر دو پايان پذير است.

به چشمانت بياموزكه هر كس ارزش ديدن ندارد.

به دستانت بياموزكه هر گل ارزش چيدن ندارد.

 

 

 

 

Your Image Thumbnailچشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

 

Your Image Thumbnailدوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست ، اسراف در محبت است . اگر ميخواهي هميشه آرام باشي ، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر كسي را دوست داري كه او تو را دوست ندارد ، سعي نكن از او متنفر شوي، بلكه سعي كن او را فراموش كني

 

Your Image Thumbnailحسِ غريبي است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

Your Image Thumbnailمن هميشه از خدا ميخواستم يه کسي رو بهم بده که منو درک کنه و با معرفت باشه و خداي مهربون هم گرچه اين رويا رو دير به واقعيت تبديل کرد اما يه کسي رو بهم داد که بدون اون حتما ميميرم

 

 

 
 حس غریب

 

 

حسِ غريبي است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است

دوست داشته شدن... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل

 دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش

 ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما

 سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما

نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان

خوانده شده‌اند .

 

 
 اینها هم مال تو

 Click to view full size image

چه سخت است خواستن و نتوانستن

 

چه سخت است ديدن و نرسيدن

 

و چه سختتر است رسيدن و هيچ نيافتن

 

 

 

 

 

در عشق تو گاه بت پرستم گويند

 

              گه رند و خراباتي و مستم گويند

 

اينها همه از بهر شكستم گويند

 

              خوش باد مرا كه آنچه هستم

 

Click to view full size image

 

اگر تركت كنم ميميرم از غم

 

                    جدايي گر كنم مي پاشم از هم

 

دل من كوره آهنگران است

 

                 اگر شعله كشد ميسوزد عالم

 

 Click to view full size image

 

 
 ره عشق

گفتا به ره عشق سفر بايد كرد                          

 

           ره پر ز حرامي است خطر بايد كرد

 

يا ذوق سفر ز سر بدر بايد كرد                         

 

            يا در ره دوست ترك سر بايد كرد

 
 برای تو می نویسم

 

تو را جز سختي راهت غمي نيست

 

                    درون كوله بارت ماتمي نيست

 

شكسته بغض مغرورم مسافر

 

                  بدان دوري ز تو درد كمي نيست

 

 

 

 

بگو كه دلدارت منم          يار وفادارت منم

 

بگو تو راه عاشقي          هميشه غمخوارت منم

 

بگو كه فرهادم تويي        حالا كه شيرينت منم

 

تنها اشاره اي بكن            تا دل به در يا بزنم 

   

 

         

يه نصيحت : مواظب خودت باش

 

يه خواهش : فراموشم كن

 

يه آرزو    : فراموشم نكن

 

يه حقيقت  : دلم برات تنگ شده

 

يه دروغ  : فراموشت مي كنم

 

يه التماس : به قولت عمل كن

 

 

Newly uploaded tinypic picture   Newly uploaded tinypic picture     Newly uploaded tinypic picture

 

 هرگز نگو با من خداحافظ من از تنهایی بیزارم

 

قدمت را چون گل عبادت مي كنم

 

           لبت را از بوسه غارت مي كنم

 

لب تو مكه و من مرد حاجي

 

           امشب عيد است، زيارت مي كنم

 

 

 

از غم عشق تو بيمارم و ميداني تو

 

        داغ عشق تو به جان دارم و مي داني تو

 

مدتي شد كه در آزارم و مي داني تو

 

           به كمند تو گرفتارم و مي داني تو

 

خون دل از مژه مي بارم و مي داني تو

 

        از براي تو چنين زارم و مي داني تو

 

 
 تو را دوست دارم

 

تو را چون نسيم صبا دوست دارم  

  

               تو را چون حديث وفا دوست دارم

 

چو حل گشته ام در وجود تو با خون

 

             تو را از من و ما جدا دوست دارم

 

دلم را كسي جز تو كي مي شناسد

 

            تو را اي به درد آشنا دوست دارم

 

چو بيمار جان بر لبم از جدايي

 

             گل بوسه را چون دوا دوست دارم

 

شبهاي تاريك و تلخ جدايي

 

           خيال تو را چون دعا دوست دارم

 

قسم بر دو چشمانت قسم

 

          تو را من به قدر خدا دوست دارم

 

          

         

 بی حضور مزاحم

 

پنجره ای گشوده ام

از خویش به تو

پا گرفتی و بهانه ام شدی

پیله ای می تنم،

از آوازهایم،

گرد دستهایی که مرا پناه نمی شوند.

لبخند قربانیت می کنم،

_ بی حضور مزاحم گریه_

واژه برایت می پیچم،

در هاله جادویی شعر

آه !

آفتابگردانی را مانم

که به هر ساز تو میرقصد...

 

 در آغوش بگیر

باز کن از سر گیسویم بند

پند بس کن که نمی گیرم

به اميد عبثي دل بستن

تو بگو تا به كي،آخرتاچند

 

ازتنم جامه بر آرو بنوش

شهد سوزنده لبهایم را

تا يكي در عطشي درد آلود                                        

بسر آرم همه شبهايم را

 

خوب دانم که مرا برده ز،یاد

من هم از دل بکنم بنیادش

باده اي ،اي كه ز من بي خبري                                

باده ای تا ببرم از یادش

 

شاید از روزنه چشمی شوخ

برق عشقی به دلش تاخته است؟

من اگر تازه و زيبا بودم

او زمن تازه تري ياقته است

 

شاید از کام زنی نوشیدست

گرمی وعطرنفسهای مرا

دل به داده و بردست زياد                                           

عشق عصياني و زيباي مرا

 

گر تو دانی و جز این است بگو

پس چه شد نامه،چه شد پیغامش؟

خوب دانم كه مرا برده زياد                                             

زآنكه شيرين شده از من كامش                                              

 

منشین غافل و سنگین و خموش

زنی امشب ز تو میجوید کام

در تمناي تن و آغوشي است

تا نهد پاي هوس بر سر نام

 

عشق طوفانی بگذشته او

در دلش ناله کنان می میرد

چون غريقي است كه با دست نياز

دامن عشق تو را ميگيرد

 

دست پیش آرو در آغوش بگیر

این لبش ،این لب گرمش ای مرد

اين سر و سينه سوزنده او

اين تنش ،اين تن نرمش اي مرد

 

 

 
 باورم!

 

اي تمام باور عاشقانه ام!

تمناي چشمان سياهم را

به چه فروختي؟

به محبتي دروغين!

به اندكي عشق!

يا به تمنا ي نگاهي ديگر؟!

 

 از من رمیده ای؟

 

از من رميده اي و من ساده دل هنوز

بي مهري و جفا ي تو باور نميكنم

دل را چنان به مهرتوبستم كه بعد از اين

ديگر هواي دلبر ديگر نميكنم

 

رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد

ديگر چگونه عشق تو را آرزو كنم؟

ديگر چگونه مستي يك بوسه تورا

در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم؟

 

ياد آرآن زن،آن زن ديوانه را كه خفت

يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز

لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس

خنديد در نگاه گريزنده اش ،نياز

 

لبهاي تشنه اش به لب داغ بوسه زد

افسانه هاي شوق تو را گفت با نگاه

پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

 

هر قصه اي كه ز عشق خواندي به گوش

دردل سپردو هيچ ز خاطر نبرده است

دردا چه مانده از آن شب ،شب شگفت

آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است

 

با آنكه رفته اي و مرا برده اي ز ياد

ميخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

اي مرد ،اي فريب مجسم بيا كه باز

بر سينه پر آتش خود ميفشارمت

  

 
 عشق من پروازم یادت هست؟

 

دارم از تو نگات ميرم   

                       دارم با غصه هات ميرم

 

دارم با حرف خاموشت 

                       با بغض خنده هات ميرم

 

كي مي دونه كجا مي رم ؟

                      كي مي دونه چرا ميرم ؟

 

كي مي دونه پرم اما

                     چه سرد و بي صدا مي رم؟

 

دل من نازنينم باز تنهايي

                     چه كرده با توكه با من نمي ايي؟

 

چرا دادي خودت رو دست روياهات

                    چرا افسوس خوردي واسه فرداهات

 

دل من نازنينم دست از او بردار 

                      شكستي با غرور چشم هاي او به يادش ار

 

دل من خسته شد جانم تمامش كن

                      فقط باقيست در من ياد چشم او

همين را هم حرامش كن  حرامش كن

 

 

نمي خواهم دگر ان چشم افسون كار

                      نمي خواهم برو دست از سرم بردار

 

دگر خوابي درون چشم هايت نيست

 

جز اشكي كه نمي ريزد

                    بگو چه از خودت باقيست ؟

 

شدي غمگين و سرد و خسته و تنها

                        غرورت گشته دست اويز انسان ها

 

بيا با من اگر سنگي اگر خاكي

 

خدارا مي دمت  سوگند

 

بيا با من هنوز هم عاشقي ...پاكي

 

دل من نازنينم باز تنهايي...

                     چه كرده با توكه با من نمي ايي....؟ اه

 

    

 خدایا

خدايا  تمنا  ميکنم  امروز  و  هر  روز    

                               که يار خويش سازی مرا درهرشب وروز

وصال   يار   اگر   مصلحت   توست

                                نکن  نوميد   مرا   از   وصلش   امروز

خدايا عشق تو  در  من  عيان است

                                 حديث  ليلی  و  مجنون  به  هر  روز

چرا  بی  دل  نباشم  بی  دلان  را

                                  نبا شد  طاقت  صبر  در  شب و روز

انيس  خلوت  من  چون  تو  ياريست

                                   دلم  ميگيرد  از  غفلت  در  اخر  روز

کنار  من  بجز  تو  همدمی  نيست

                                   نباشم  با  تو  تنها  در  شب  و  روز

خدايا   در   حديث   می   فروشان

                                   خماری  ميشود  غالب  به   هر  روز

شرابی   گر   به   ياد   تو   بنوشيم

                                    درون  جان  شود  روشن  چون  روز

خدايا    سائلان    را    فرصتی    ده

                                     که  تا  جبران  کنند  تا  آخر  آن  روز

خدايا   چون    صدف   را    آفريدی

                                      گوهر  در دل بدارد  در  شب  و  روز

 دلم برات تنگ شده
 

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگ برات

میخوام یه بار ببینمت سر بزارم رو شونه هات

دوست داشتم با گل های سرخ ببینمت

نه اینکه با رخت سیاه چشمای سرخ ببینمت

گلارو پرپر می کنم سر مزارت

تا ابد بارونیه چشمایه یارت

رفتی افسوس خوردم تا در دل خاک

از تو یادگاری چشمای نمناک

پائیز غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود

گل من رو چرا چیدی گل من دنیای من بود

 

 

 
 فقط برای تو

 

اشکهایم .... :

 

مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي......اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها ازچشمات جاري ميشه

 موج:

موج اگر ميدونست که ساحل هيچ وقت دستشو نميگيره هرگز نفس نفس نميزد براي رسيدن

    

مال منی:

 

اگه دردي تو پاهات حس ميکني اگه احساس ميکني خيلي خسته اي به خاطر اينه که روزي هزار با تو خاطر من مياي و ميري

 

کلید:

 

عشق كليد شهر قلب است به شرط آن كه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي باز شود

 
 متن های عشقولانه

متن های عشقولانه  

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست

-----------------------------------------------------------

پیام زرتشت: خرد بر پایه دیدن و پژوهیدن استوار است نه بر پندار باقی و پیش داوری و شنیدن. کسی که بر قلب خود غلبه نکرد ، بر هیچ چیز غالب نخواهد شد. نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه. هر گفتار و کرداری را با ترازوی عقل بسنجید و آنگاه اگر نیک آمد به پیروی از آن پردازید. فرزانگان هستند که درست بر می گزینند ، نه بداندیشان. نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل بر آید و بی پاسخ بماند. فزون تر از تن زن ، دل و جان و روان او را در یابید و بر آن ارج نهید. تنها راه رستگار 

-----------------------------------------------------------

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم!

 -----------------------------------------------------------

گل نيست چنين سركش و رعنا ، كه تويي مه نيست بدين گونه فريبا ، كه تويي غم برسر غم ريخته ، آن جا كه منم دل برسردل ريخته ، آنجا كه تويی

-----------------------------------------------------------

يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه

-----------------------------------------------------------

من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جدا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست...برگ از درخت دلخوره پاییز بهانه ای بیش نیست...پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست...اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی؟...میشه مثل یه قطره اشک منو از چشمهات بندازی...ولی من نمی تونم جلوی اشکم رو که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم...ببین ..من یه دل دارم که کارش منت کشیدنه....تو مقصر نیستی خودم خواستم کنار آرزوهات اردو بزنم

-----------------------------------------------------------

از کبوترپرسیدم : زندگی چیست؟ پرهایش را تکان داد و جواب نداد ازدریا پرسیدم:زندگی چیست؟ خروشید و جوابم را نداد ازآفتاب پرسیدم:زندگی چیست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسیدم:زندگی چیست؟ گفت: زندگی خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است

-----------------------------------------------------------

ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفههاي بهاري. و چه راست ميگفت چون شكوفههاي بهاري مهمون دو روز بودن

-----------------------------------------------------------

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگ‌هايي كه لباس پدري ميپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند عشق‌ها را همه با دور كمر مي‌سنجند خب، طبيعي است كه يك روزه به پايان برسند عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسند

-----------------------------------------------------------

زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است 

-----------------------------------------------------------

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم! 

-----------------------------------------------------------

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم 

اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم 

عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم

 

 یادت باشه

 

يادت باشه اگه يك روز فكر كردي نبودن يك كسي بهتر از بودنشه، چشمات رو ببند و اون لحظه اي كه كنارت نباشه رو بخاطر بيار اگه چشمات خيس شد، بدون به خودت دروغ گفتي و هنوز دوستش داري

 

 

 

 

من از جنس التماسم

 

اگردست‌هايم خاليست

اما

چشمانم پراست از شما

اگر فرياد نمي‌كنم

چون عمر فرياد كوتاه است

و اگر سكوت نمي‌كنم

چون سكوت در استكان صبرم نمي‌گنجد

بارها گفتم خدايا بي انصافي‌است

بنده‌اي را از طراوت آب بيافريني

 و بنده‌اي را از نجابت خاك

 لب‌هايم بيگانه با دنياي شماست

التماس مي‌كنم

يكي مرا فرياد كند

يكي كه همزبان شماست

كسي كه شما او را و او شما را مي‌فهمد

 من بيش از اين نمي‌دانم

رهايم نكنيد

من از جنس خواهشم

زنده‌بگورم نكنيد

 

   

 من نمی گویم فراموشم نکن
 
اگر روزی کوله بارم را بستم

واز دیار "یاد تو"رفتم

نقاشی هایم را نگاه دار

نقاشی هایی که قلبم ان را با   مداد رنگی یاد تو  رنگ کرده بود

 مداد رنگی هایم را چه کنم؟

اگر روزی از یاد تو سفر کردم

اسمم را همیشه سبز نگاه دار

اما نه   ! . . . . . .  اسمم را در خزان رها کن

نقاشی هایم را به باد بسپار

می خواهم دور از خودخواهی باشم

اما    مدادرنگی هایم را چه کنم ؟!!!

 

 کاش می دانستی....

 

کاش میدانستم

حریم غمهایت تا کجا وسعت دارد

تا بغض غریبم را تقدیمش کنم

کاش می توانستم

برای عبور تو از حضور مبهم تنهایی

از حجم احساسم پلی بسازم

کاش تنها تو می خواندی

نگاه غمگین مرا

کاش تنها تو می دانستی که

می خواهم عمرم را با دستهایت اندازه بگیرم . .. ....

 

 

درخت را به نام برگ

                       بهار را به نام گل

                                            ستاره را به نام نور

                                                                 کوه را به نام سنگ

دل شکفته مرا به نام عشق

                             عشق را به نام درد...

                                                     مرا به نام کوچکم صدا بزن...!

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

دوستت دارم نه به اندازه بارون چون روزی بند میاد

دوستت دارم نه به اندازه برف چون روزی آب میشه

دوستت دارم نه به اندازه گل چون روزي پژمرده مي شه

دوستت دارم نه به اندازه دنیا چون هیچ وقت تموم نمیشه

 

 

اونیکه یار تو بود؛اگه غمخوار تو بود؛قلبشو پس نمیداد؛دل به هر کس نمیداد.دل میگفت مقدس عشق اون برام بسه؛از نگاش نفهمیدم که دروغه هوسه.غصه خوردن نداره؛گریه کردن نداره؛پی یه قلب بی وفا دل سپردن نداره.آخرقصه چی شد؛قلب اون مال کی شد؟؟اون که از من پر گرفت؛چی میخواستیم و چی شد!!اون که عاشق تو بود؛اگه لایق تو بود؛تورو تنها نمیذاشت؛با خودت جا نمیذاشت؛غصه خوردن نداره؛گریه کردن نداره.

 

 
 سال نو مبارک

 

سال نو را به تمامی دوستای گلم تبریک میگم 

با آرزوهای پر گل برای همه شما وبلاگ نویسان  در

سال جدید  

 

 

 

|
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:7 توسط داش تقی |

 

تو ای مغرورترین" فردا روز محاکمه ی توست ، اعدام یا حبس ابد جزئیات خیانت

 

 معلوم نیست ، اما اثر انگشت تو روی قلبی شکسته پیدا شد اگر میدانستم به

 

واسطه ی سرقت محبت مرا در دادگاه چشمانت محاکمه خواهی کرد و خود به

 

قضاوت خواهی نشست و مرا به جرم صداقت و مهربانی از همه چیز محروم خواهی

 

کرد و به پشت میله های زندان تنهایی خواهی انداخت هرگز چشم به سوی  

 

 پنجره ی همیشه غمگین چشمانت نمی گشودم.

 

 

 

 

 

خیال کردم تو هم درد آشنایی به دل گفتم تو هم همرنگ

 

 

مایی خیال کردم تو هم در وادی عشق اسیر حسرت و

 

 

رنج و بلایی ندونستم تو بی مهر و وفایی نفهمیدم

 

 

گرفتار هوایی ندونستم پس دیدار شیرین نهفته چهره

 

 

تلخ جدایی نفهمیدی امید نا امیدی رها کردی دلم رفتی

 

 

کجایی ؟؟

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:14 توسط داش تقی |

برترين شهيد

تا گردش زمانه و ليل ونهار هست

نام حسين هست و حسيني شعار هست

اين نام پر شكوهبر اوراق روزگار

جاويد هست تا ورق روزگار هست

تا موج مي خروشد و تا بحر مي تپد

ياد از خروش او به صف كارزار هست

تا سر زند سپيده و تا بشكفد سحر

خورشيد روي او به جهان آشكار هست

تا عدل هست رايت او استوار هست

تا ظلم هست نهضت او استوار هست

تا در زمانه رسم يزيد است برقرار

سوداي داد خواهي او برقرار هست

تا لاله سر زند ز گريبان كوهسار

دلها ز داغ اصغر او داغدار هست

اي برترين شهيد كه هر كس خداي را

با چشم دل شناخت تو را دوستدارهست

هرگز مباد خاطر ما خالي از غمت

تا گردش زمانه و ليل و نهار هست

جواب!

آن جمله چو بر زبان مولا جوشيد

از ناي زمانه،نعره ي (لا) جوشيد!

تنها ز گلوي اصغر شش ماهه

خون بود كه در جواب بابا جوشيد!

پاره ي قرآن

اين پرچم عشق است كه بر دوش من است؟

يا پاره ي قرآن كه در آغوش من است؟

نه،نه! بگذاريد بگويم اين كيست:

شش ماهه گل سرخ عطش نوش من است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:3 توسط داش تقی |

 

سوخت! درست مثل تکه ذغالی در آتش بازی کودکانه.

خوب به یاد دارم تا آن لحظه که می مردم نبود روزی که دخترکم را از ته دل بخندانم. جز برای گدایی یا گل فروشی با هم بیرون نمی رفتیم. یادم می آید او بی آنکه مثل هر دختر دیگری گلها را ببوید و به  گیسوانش بزند، با مهارتی خاص آنها را دسته می کرد و باشیرین زبانی های دخترانه اش آنها را به رهگذران می فرخت. 

یک روز خسته ی بعد از طهر بود که با تصادفی ناگهانی جا به جا مردم.

دخترکم که در میان چمن ها آرمیده بود، با صدای بلند تصادف وحشت زده از خواب بر خاست و شیون های کودکانه اش دیگر کولی ها را متوجه من ساخت. ضارب فرار کرده بود و کولی ها به هر تر تیبی بود، پیکرم را پشت وانتی گذاشتند و در جایی کنار زاغه دفن کردند. تا ماه پیش همان زیر بودم. اما خاک برداری آن شب شهرداری استخوان هایم را بیرون آورد.

هم اینک این دخترکم است که باز هم دوان دوان می آ ید تا استخوانی دیگر از پیکرم بردارد و چهارشنبه سوری را به شادی بگذراند.                                           

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:26 توسط داش تقی |

بزن باران

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است


بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 14:51 توسط داش تقی |

مرا محکوم کن، شاعر

که من پرورده ی شور تو هستم

همیشه گفته ای بی قید ومستم

تو شاعر با دلم بیگانه هستی

همیشه نام من همراه مستی

تو از دنیای من دوری

جدا از آن شر وشوری

تو با شعرت دیگر من را شکستی

و گفتی نازنین شیرین تو پستی

بله؛ من عشق فرهادم

همان شیرین بی تابم

همان شیرین پردردی

که تو ویرانه اش کردی

نمی دانی که عشق ناب فرهاد،

تمام هستی ام را داد بر باد

از آن روزی که فرهادم زکف رفت،

نماد عشق بر باد فنا رفت

از آن روزی که او خوابیده در خاک

دل من از فراقش گشت صد چاک

چه می گویم من از شیرینِ فرهاد،

دگر شیرین نماند از داغ فرهاد

تو شاعر؛ قلب فرهادم شکستی

تو آخرین نازنین شیرین شکستی

ولی من عشق فرهادم

همان شیرین شیدایم

همان شیرین که تو دیوانه اش خواندی

همیشه عشق را ازقلب من راندی

به مهری زدی حاکی ز بی مهری

ندانستی که من شیرین فرهادم

شکستم در شبم از بغض فریادم

و نالیدم برای بخت فرهادم

فغان از عمر بر بادم

از شب من به یادش ناله سردادم

فغان از مرگ فرهادم

زند آتش به جانم عشق فرهاد

کند خاکسترم این عشق برباد

در این سودای زیبا رفت از دست

و عشقم این چنین با خاک پوست

من از دنیا دگر سیرم

چرا بی او نمی میرم؟!

اسیر این تن خاکی؛

چه شد آن روح افلاکی؟!

دگر شیرین اسیر درد ورنج است

دگر قلبش فقط یک تکه سنگ است

تنش در این قفس اینک اسیر است

همه جانش به عشق او عجین است

تو شاعر مرگ من را هم عیان کن

مرا بیگانه با این روح و جان کن

از این رسوایی و مستی رهایم کن

فنایم کن، فنایم کن

دگر شیرین نخواهد زمانه

فقط می ماند از او قصه های عاشقانه

تو شاعر مرگ رویا را رقم زن

تو شاعرجور دنیا را قلم زن

بله؛ من عشق فرهادم

همان شیرین شیدایم

همان شیرین که بعد از مرگ فرهاد

تمام هستی اش را داد برباد

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 14:45 توسط داش تقی |

                       

  

                                                     

مرگ شيرين، حكايت فرهاد

 

كي‌مي‌رود از ياد؟ نمي‌رود از ياد!

 

شيرين مرده ديگر نفس ندارد

 

فرهاد بي‌نوا هم جز او كسي ندارد

 

از او فقط به جا ماند سنگي براي قبري

 

شيرين به بسترش رفت با آه و درد و زاري

 

شيرين بگو تو با من اكنون چه بي‌قراري

 

شيرين خودش ندانست در آخرين نفس‌هاست

 

او بيصدا چنين گفت فرهاد من چه زيباست

 

شيرين عزيز فرهادفرهاد رفته در خواب

 

از او فقط به جا ماند عشقي به پاكي آب

 

با عشق تو خزان شد عمر عزيز فرهاد

 

شيرين بگو چه كردي با عشق ناب فرهاد

 

كه اين چنين ز كف رفت آن عشق ناب فرهاد

 

آه اي فغان و فرياد از دست رفته فرهاد

 

شيرين نديدي آن روز وقتي به شوق ديدار

 

فرهاد با چه شوري آمد براي ديدار

 

با خود تمام ره گفت

 

شيرين من چه زيباست

 

شيرين من يكتاست

 

با تو درون رويا چه رازها بيان كرد

 

عشقي كه آتشين بود او اين چنين عيان كرد

 

وقتي شنيد پيوند بستي تو با بزرگان

 

از كف بداد طاقت بنشست در بيابان

 

فرياد‌ها برآورد از درد هجر ياران

 

او رفت سوي كوه و رازش به سنگ‌ها گفت

 

با تيشه‌اش سخن گفت

 

از درد و زخم‌ها گفت

 

اينقدر گفت با كوه تا از نفس بيافتاد

 

از اشك‌هاي چشمش سيلي به راه افتاد

 

قلبش ز درد مي‌سوخت

 

آتش به جانش افتاد

 

آهسته بست چشمش

 

او رفته بود در خواب

 

تا آخرين نفس‌ها فرهاد با فغان گفت

 

شيرين من چه زيباست

 

شيرين من چه تنهاست

 

مرگ شيرين ، حكايت فرهاد

 

نمي‌رود از ياد ، نمي‌رود از ياد

 

در آخرين نفس‌ها شيرين فقط چنين گفت

 

فرهاد من چه زيباست

 

فرهاد من چه تنهاست

 

اي عشق ناب فرهاد

 

كافيست آه و فرياد

 

ازدست رفته فرهاد

 

از دست رفته فرهاد

 

نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 14:43 توسط داش تقی |

همینطور که رد میشدم صداهای دوست داشتنی خبر از عید می آورد

یکی داد میزد ماهی قرمز

- خانوم ماهی واسه سفره هفت سینتون نمی خواین؟

- نه هنوز زوده بچه جون

- نه خانوم کجا زوده بیاین ببینین چه قدر نازن تموم میشنا چند تاشو بدم؟

- اااا چی میگی بچه؟ چی چی چند تا بدم ؟.... بذار ببینم کدومشون قشنگ ترن!

- همشون قشنگن خانوم ....سعید ! یه کیسه بده ماهی رو  بذارم واسه خانوم

- پسر جون چند سالته؟

- من خانوم؟ 11 سال واسه چی میپرسین؟

 

- مدرسه میری؟

- آره خانوم میرم ! شبها مدرسه میرم.... یه دونه بسه؟

- آره بده چند تومن میشه؟

................................

عجب ماهی جالبی پسره انگاری یه چیزی میدونست  که گیرداده  بود

این صدا از کیه؟ صدای زمزمه های دختر بچه ای..... جلو رفتم .....زیر لب چیزی میگفت  ...5 تاش 200 تومن ..انگاری از تکرار کردن این جمله خسته شده بود انگاری او هم فهمیده بود دیگر این صدا هاا برای همه عادی شده و کسی توجه نمی کند ..داشت برای خودش می گفت.... سرش را زیر انداخته بود و گوشه ی پیاده رو کز کرده بود

دختر جون همه ی آدامسات چند؟

با تعجب سرش را بالا آورد همینجور که بلند میشد گفت: با منین خانوم؟

چشمانش از شادی برق میزد

- -همشو میخرین خانوم؟ میشه 2000 تومن

- بیا دخترم عیدتم مبارک

- عید شمام مبارک خانم

بساطش را جمع کرد و با خوشحالی به آنطرف خیابان دوید!

 

ااااا این ماهیه چه قدر وول می خوره حتما جاش کمه .... بوی عید می آید یا شایدم بوی این ماهی قرمز خبر از عید میِ آورد!

همه هم به این خوش خیالی بوی عید رو احساس نمیکنن مثل اون پسر بچه. انگاری خودش هم یادش رفته بود که ماهی را برای عید می فروشد

" آره خانم شبا میرم مدرسه"

آره  همه که مثل من به این راحتی هر سال بوی عید را احساس نمی کنند !

 

احساسم میگوید لبخند لبانشان عید امسال را برایم پر برکت خواهد کرد

نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 16:13 توسط داش تقی |